شرجی تر ازباران برایت گریه کردم
هر شب نشستم در عزایت گریه کردم
با آنکه آغوشم تهی بود از خیالت
هق هق به روی شانه هایت گریه کردم
روی تمام خاطراتم غم نشسته
تشنه برای گونه هایت گریه کردم
دل را به دریا میزنم از شوق دیدار
در غربت گنگ صدایت گریه کردم
تنها نشستم در حصار بی قراری
بی تاب در حال و هوایت گریه کردم
یادش بخیر آن لحظه های خیس دیروز
وقتی که من هم پا به پایت گریه کردم
زندگی قشنگترینو رنگی ترین فرصتیه که به هر آدمی یه بار داده میشه.فرصتی که فقط یکبار می تونی تجربش کنی.فرصتی به لطافت رویای کودکی.به زیبایی دونه های بارونی که به صورتت میخوره و تنهایتو پر می کنه و نمیذاره کسی اشکاتو ببینه.مثل دستای نرمی می مونه که نوازشت می کنه و تورو به یه خوابو رویای عمیقو عجیب میبره.رویایی که تورو تو خودش غرق می کنه،انقدر که دیگه خودتم به یاد نمیاری. انقدر که از اصل هر چیزی دور می شی. زندگی تنها غرق شدنیه که لذت بخشه.ولی همیشه زندگی نسیم خنکو دلنواز بهاری نیست چون اگر باشه دیگه طوفان قشنگی نداره.قشنگیه رنگین کمون و هیچوقت فراموش نکن.لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه ، نفس به نفس.ساعت شنیه عمرت خیلی وقته که بر گشته و داره کمو کمو کمتر میشه. تو نمی دونی که الان کجای کاریو چقدر فرصت مونده ولی بدون که اگه منتظری کسی دریو واست باز کنه حالا حالاها الافی. کودکی،نوجوانی،جوانی،. . . پیری چقدر زیبان.چرا پیری نه؟هر پیری باید سپاسگذار خداوند جاودان باشد که فرصت چشیدن تلخو شیرینه روزگارو داشته و چه خوبو چه بد به چیزی دست پیدا کرده که آدمای زیادی حتی فرصت فکر کردن راجبه اونو نداشتن.چرا افسوسه گذشته؟ تو کسی هستی که به اندازه لیاقتت بهره بردی پس راهو برای بقیه باز کن بذار همه معنای زیبایو زشتیو بچشن.زندگی میگذره خندیدی بردی ولی اگه غیر از این باشه زیر پاهاش له می شیو هیچ کس دستتو نمی گیره.نفس بکش و عشقو یه بار دیگه امتحان کن.بالاخره یه روزم نوبت توه.چون همه آدما در کل به یه اندازه سهم می برن یکی کم یکی زیاد ولی در آخر یکسان.
پسرکی تنها با پدرش زندگی می کرد و هر دوی آنها رابطه خیلی نزدیکی با هم داشتن با وجود اینکه پسرک همیشه روی صندلی ذخیره می نشست پدرش تشویقش می کرد.پدر حتی یک بازی را نادیده نمی گرفت.پدرش همواره به او می گفت که اگر فوتبال رو دوست نداری مجبور نیستی بازی کنی و تصمیم گیری با خودته ولی پسر عاشق فوتبال بود و توی همه تمرین ها بیشترین تلاشش رو می کرد ولی متاسفانه هنوز توی همه بازی ها روی صندلی ذخیره ها می نشست ولی پدر مهربونش همیشه اونو تشویق می کرد.دلیل اصلی اینکه نمی تونست فوتبال بازی کنه این بود که از تمامی اعضای تیم کوچیک تر بود.زمان گذاشت و بزرگ شد.تصمیم گرفت با جدیت بیشتری تمرین کنه تا به هدفش برسه و رسید ولی روز مسابقه مربی برگه ای به او داد که با خوندنش فقط سکوت کرد و رو به مربی گفت پدرم امروز فوت کرده و من از شما می خوام که اجازه بدین من بازی کنم.مربی دستی به گردن پسر انداخت و گفت لازم نیست برو و استراحت کن.پسر روی صندلی نشست و بازی رو تماشا می کرد.تیمشون داشت می باخت.ناگهان پسر از جاش بلند شدو دوان دوان به سمت رخت کن رفت لباس تیم رو به تن کرد و به وسط زمین بازی رفت و فریاد زد مربی خواهش می کنم اجازه بده تا من بازی کنم.مربی خودشو به نشنیدن زد خوب حق داشت.دوست نداشت توی این لحظات به این مهمی بدترین بازیکنش بازی رو خراب کنه! ولی پسر همچنان التماس می کرد تا بالاخره مربی راضی شد.هیچ کس باور نمی کرد که پسرک به این زیبایی بازی می کند کسی که تا به حال یک بازی هم نداشته چگونه به این زیبایی از تکنیک ها استفاده می کنه؟ تیم مخالف نمی تونستن جلوی اونو بگیرن،می گذشت،پاس می داد،جلوی حریفو می گرفت درست مثل یه ستاره.نتیجه بازی عوض شد و پسر باعث برد تیم شد. بازی تمام شد و همه اونو رو دستاشون بالا بردن.بعد از کلی شادی همه به رختکن رفتنو تنی به آب زدن.مربی وارد رختکن شد و دید پسر گوشه ای تنها نشسته به سمت او رفت و گفت: باور نمی کنم. تو بهترین بودی.بمن بگو چه اتفاقی در درون تو افتاده؟چگونه این کار رو انجام دادی؟ پسر با چشمانی پر از اشک به مربی خیره شو و گفت: شما می دونی که پدر من فوت کرد ولی آیا میدونستی که پدر من کور بود ؟ ولی این اولین باری بود که او میتونست بازی منو ببینه و من فقط می خواستم بهش بگم که من می تونم.

رابرت دو وین چنزو ،گلف باز بزرگ آرژانتینی ، یک بار برنده جایزه بزرگ مسابقات جهانی شد و چک خود را دریافت کرد مصاحبه ای کوتاه با خبرنگاران انجام داد و به سمت خودروی خود رفت تا به خانه برگردد هنوز در خودرو را باز نکرده بود که زنی جلو آمد و به او تبریک گفت. چهره زن بسیار محزون بود و به سختی و با لکنت به رابرت گفت که فرزندش به شدت بیمار است و پول ندارد که خرج جراحی وی را بدهد رابرت بلافاصله چکی کشید و به دست زن داد و گفت برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشکلی داشتی پیش من بیا.هفته بعد یکی از دوستان رابرت که در جریان این زن و بچه مریضش بود به سراغ او آمد و گفت : خبری برایت دارم. آن زن و بچه بیمارش را به خاطر داری؟ او یک کلاه بردار بود ، اصلا فرزندی ندارد و سرت کلاه گذاشته است ، رفیق ! رابرت گفت : منظورت این است که اصلا بچه مریضی وجود ندارد ؟ درست است ؟ خدارا شکر.این بهترین خبری است که در این هفته شنیده ام .


فرد نیکوکاری پس از مرگ از فرشته ای در خواست کرد تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد.فرشته پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ غذای بزرگی نشسته بودند.همه گرسنه،ناامید و در عذاب بودند. هرکدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند.عذاب آنها وحشتناک بود ! آنگاه فرشته گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم ، سپس او را به اتاق دیگری برد که درست مانند اولی بود. دیگ غذا ... جمعی از مردم ... همان قاشق های بلند ... ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم !!! چرا مردم در اینجا شاد هستند در حالی که در اتاق دیگر همگی بدبختند با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟ فرشته تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند هر کسی با قاشق غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد. مهربانی مانند زنجیری طلایی است که انسان ها را به هم متصل می کند.

سلام
امروز ١۴ تیر ١٣٨٧ است انگار همین دیروز بود که من کنکور دادم . یک ساله که از دانشگاه می گذره و من هر روز بی تفاوت تر از قبل به زندگی ادامه می دم .راست می گن هر چی بگذره دیگه آدم حوصله کاری و نداره ! وارد دبستان که شدم هر روز که می رفتم مدرسه و بچه های راهنمایی و می دیدم می گفتم یعنی می شه منم یه روز بهشون برسم و همین طور حسرت حسرت حسرت . . . . تا فهمیدم نا خواسته زمان مثل برق و باد گذشتو رفت و من همون بچه ای که بودم هستم ولی اخلاقم تابع اطرافم شده دیگه مثل اون موقع ها شاد شاد نیستم .چه زمونه ای به خدا هر چی که می خواستم نشد ولی هر چیزیو که نخواستم شدو من بهش عادت کردم امون از این عادت که آدمو اسیر می کنه ! انقدر اسیر می کنه که اگه به آرزوتم برسی دیگه دوسش نداری دقیقا عین من که در حین خوشبختی بدبختیو به خاطر عادت به جون خریدم
به امید زندگی بهتر ![]()
روز اولی که می خواستم این وبلاگو بسازم کلی خوشحال بودم با کوچکترین چیزی شاد می شدم ولی الان هیچی از اون دختر باقی نمانده هیچی از اون شقایق شیطون باقی نمونده می دونم نباید نا شکری کنم ولی همیشه می گن هر کسی یه امیدی یا هدفی برای کاری داره وقتی من داشتمو از دست دادمش پس حق دارم .
زان نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته می نگرم عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد
این درد را چگونه توانم نهان کنم
آن دم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعر ها که روح تو را رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دورویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ما تنهاست.
تاریخ اول دی ۱۳۸۶

راستش چند وقتی بود اصلا حوصله نوشتن نداشتم با خودم می گفتم هی بنویس اصلا هم قشنگ نشه...تا اینکه دیشب که داشتم کتابم رو ورق می زدم چشمم به یه نوشته خورد « اگر کسی در هریک از زمینه های زندگی بهتر از ما عمل می کند ساده ترین دلیلش آن است که راهی بهتر برای قضاوت و معنا کردن امور دارد و می داند که در هر مورد چه عکس العملی نشان دهد » تازه فهمیدم که من اصلا حوصله به خرج نمیدم بعضی وقتا آدم از دست یه افرادی بدجور می سوزه ولی نمی دونم چرا هر کی به ما میافته از این جور آدماست ؟ راستی دیروز تو راه وقتی داشتم از نمک آبرود بر می گشتم تمام راه یه قیافه میامد تو ذهنم هرچی فکر کردم هیچ کسو یادم نمیامد تا اینکه ساعت ۱۱ شب بود که داشتم ترافیک و ماشینا رو می دیدم که یهو اومد جلو .داشتم سکته می کردم ولی آنی ترافیک باز شد و همه رفتن از دیروز تا الان از فکر بیرون نیومدم . من از صبح داشتم به یه ادمی فکر میکردم که شب برای بار اول دیدمش.بیخیال دیگه بقیه باشه واسه بعد...

وقتی بچه بودم خیلی شر بودم البته الان بد تر شدم. یه روز که خاله ام
داشت می رفت مدرسه ؛ دوییدم تو اتاقو رفتم رو تخت از اونجا روی شوفاژ و
بعدش لبه ی پنجره .خواستم با خالم بای بای کنم خیر سرم از اون بالا با مخ
اومدم پایین شانس اوردم از ساختمون پنج طبقه نیوفتادم پایین ولی...
راستش داشتم می مردم از روی درد از ترس اینکه رو تختی مامان بزرگم
خراب شده ...احساس کردم دردی تو سرم می پیچه احساس می کردم
عضوی از بدنم کم شده ولی نه ولی آره درست احساس کردم ....گوشم از
وسط کنده یا همون پاره شده بودخلاصه چون غضروف بود درد زیاد
نداشت ....گوش نصف شده رو گذاشتم کف دستم تا باهاش مامانمو
بترسونم ... خیلی شجاع بودم الان که به مامانم فکر میکنم اعصابم خورد
میشه همش خودمو فش می دم .نزدیک بود از ترس بمیره ....مامانم تو
راهرو داد میزد همسایه هام که همه جو گیر بدو بدو منو عین مرده رو دست
می بردن خودم مرده بودم از خنده.. ولی به هر حال یه هفته بعد از بخیه و
پانسمان خودم تنهایی همه ی بخیه ها رو با موچین کندم....پایان خاطره
خوب برو حال کن ...

از زندگی از اینهمه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازارخسته ام![]()
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کارخسته ام![]()
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ...کزین حصار دل آزار خسته ام![]()
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام ![]()
می گویند که آفتاب بی اندازه زیبا و منظره ی گلهایی که در
کنار رودخانه بر روی آب ریخته اند بسیار دلاویز است و پرواز
با شکوه پرندگان بسیار تماشایی ! می گویند که شب ها
روشنایی دلکشی چهره ی آسمان را می آراید بروی دریایی
که امواجش روح را به اهتزاز می آورد .
و کشتی ها با بادبانهای سپید می خرامند .
می گویند که رنگ گل ها از عطر آنها هم دلپذیرتر و
روح نوازترست .
می گویند : دره ها / کوهها /چمنها / و بیشه ها و به ویژه
سحرگاهان بقدری لطیف و دلکش است که انسان در برابر
این همه عظمت به زانو در می آید .
اما من نه آن دریا را که ولوله امواجش بگوشم می رسد
می توانم دید نه آن گلهای رنگارنگ را / نه آسمان را / نه
آفتاب / نه درختان و نه آن پرندگان رنگین پر و بال را و نه
روشنایی صبح را و از ندیدن آنها هم غمگین نیستم
خدایا ! من دیدن هیچیک از لطایف این جهان گذران را آرزو
نمیکنم اما ای کاش یکبار فقط یکبار روی مادرم را
میدیدم
مادام سارون
از زبان یک کودک نابینا !